آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

اتاق آنيتا خانم

از اسفند تقريبا شروع به خريدن وسايل تو دخملم کردم ماماني روزاي آخر سال خيلي تو اداره سرش شلوغ بود  وساعت 10 الي 11 شب خونه ميومد خاله سحر تو اداره خيلي به ماماني مي رسيد و هر موقع هم زود از اداره ميمومدم خونه ميرفتم وسايل تو خوشگلم رو ميخريدم.تا بالاخره تو ارديبهشت ماه تکميل شد و 9 ارديبهشت جشن گرفتيم ........ جند تا عکس کلي از اتاقت ميذارم تا بعدا که حسابي خوشگلش کنم از کوشولوهاشم بگيرم. يادش بخير براي فرشت تمام مولوي رو زير پا گذاشتم تا اينو گرفتم ...
26 مرداد 1390

آنيتا شيطون شدي ماماني.........

روز به روز که ميگذره احساس ميکنم به تو هديه الهي بيشتر وابسته ميشم و بيشتر از روز قبل عاشقت ميشم قبلا که ميديدم کسي ميگفت ما بچه دار نميشيم با خودم ميگفتم خوب نشن!چيزي نيست که..... اما الان با خودم فکر ميکنم لذت به اين عظيمي واقعا حيفه کسي ازش نچشه قبلا که ميگفتن تا مادر نشي نميفهي الان ميفهمم قبلا که ميگفتن دوست داري تمام درداي بچت جمع بشه تو دل خودت و اون ذره اي درد نکشه اره گلم الان ميفهم اومدن آنيتا تو زندگي ما بزرگترين لطف خداوند الان ميفهمم امروز وقتي به اين 80 روز گذشته فکر ميکنم ميبينم چقدر سختي ها زود ميگذره و تموم ميشه ميرس روزي که تو بزرگ شدي و من ميگم يادش بخير............. تو اين روزا روي پات براي چندثانيه واي...
26 مرداد 1390

مانانی و داری اذیت میکنیاا

آنیتای کوشولوی مامانی تو چرا میخوابی اینقدر با خودت کلنجار میری اخه؟ من هر موقع تورو بخوام بخوابونم یه یک ساعتی زمان میبره مامانی خیلی اذیت میشه قبلا روی بالش دمر میذاشتمت راحت میخوابی جدیدا اینقدر صورتتو به بالش میکشی که مجبور میشم برت میدارم یه صدای کوچیک هم که میاد یا میترسی یا بیدار میشی همش ناله میکنی و دستت تا آرنج تو دهنته ملچ ملوچ میکنی و هی دستت تو صورتته مامانی مونده چیکار کنه؟ اينجا بردمت حموم  و در حال چرت بعدازظهرتي ...
25 مرداد 1390

16 مرداد و کارهای دخملی

گل من آنیتا: امروز تو خیلی بانمک شدی عزیزم دیشب ساعت 2 باکلی کلنجار با خودت به خواب رفتی مامانی هم هی نگران تو این کلنجار رفتنت که مرتب دستت روی صورتت و در حال بازی کردنی صبح هم ساعت 7 بیدار شدی و منم که حسابی خوابم میومد چون برای سحری بابایی بیدار شده بودمو تو رو هم شیر داده بودم..............دخترم عین مامانش سحر خیزه و باباشو بدرقه میکنه بابایی صبح که داشت میرفت یه بوسه روی لپه خوشگلتو کرد و ازت خداحافظی کرد...........اگه بزرگتر بشی حتما گریه میکنی و دوست نداری بابا بره  یه 2 ساعتی لالا کردی اما بازم کم بود.............مامانی هم میخواد تو رو ببر حموم آب بازی تو عاشق آب بازی هستی و اگه آب ت...
25 مرداد 1390

خرداد و تیر 90

چون 2 ماه از شما دخترگلم گذشته برات مینویسم این دوماه چطور سپری شده: تا 6 روزگیت خاله سمیرا پیشمون بود و بنده خدا خیلی اذیت شد چون عمو حسینت نمیومد خونه ما که من راحت باشم بخاطر همین من نذاشتم خاله بیشتر بمونه پیشمون.................مامانی ام دیگه حالش خوب شده بود. روزای اول تو دختر گلم زردی داشتی و مامان و بابا خیلی نگرانت بودن...............مامانی خیلی غصه میخورد که از تو خون میگرفتن............خداروشکر گذشت و زردی تو خیلی حاد نبود........... تا 40 روزگیت خیلی جون گرفتی ................روزای اول دو ساعت به دوساعت بیدار میشدی و شیر میخوردی و شبها که بیدار میشدی دیگه نمیخوابیدی...........اصولا 2 میخوابیدی و 4 بیدار میشدی.......... ما...
18 مرداد 1390

دلتنگی برای تو قشنگم

این روزا وقتی فکر اداره رفتن میکنم  و به تو نوگلم نگاه میکنم یهو بغضی میاد سراغمو میخوام زار زار گریه کنم.................چجوری نصف روز نبینمت..............خدایا این چه حسیه.............خودتم روزی مادر میشی ................خیلی سخته خیلی ..............الان میتونم سختی واقعی رو معنی کنم......... وقتی فکر میکنم محروم میشم از نگاهت خندیدنت........سروصدات.............انگار تمام دنیا روی سرم خراب میشه فقط میگم خدایا کمکم کن............یعنی میتونم؟ ...
18 مرداد 1390

خاطره زايمان

آنيتاي خوشگلم در 6 خرداد 90 ساعت 8:35 شب با وزن 3330 با قد 50 با زايمان طبيعي مثلا بدون درد در بيمارستان صارم متولد شدي داستان زايمان ماماني به اين قرار : 5شنبه 5 خرداد رفتم سونوگرافي كه ببينم وضعيتم چطوريه با سرخوشي دكي گفت 19 خرداد براي طبيعي اماده باش و اگه زودترم شد هيچ مشكلي نداره چون ريه هاي دخملي رسيدست..........منم خوشحال كه حالا حالا ها وقت دارم رفتيم تره بار و اومديم خونه شبم دلم گرفته بود به شوشو گفتم بريم بيرون كه منم پياده روي كنم ............يه دردايي رو حس ميكردم و احساس ميكردم ني ني خيلي اومده پايين-كه رفتم داراباد انجا هم كلي پياده روي............شامم جاتون خالي جيگر خورديم كه گويا اخرين شام دونفره بود.......هر شب من ت...
16 مرداد 1390

دوران باردای مامانی

 آنیتا جون: مامانی دوران بارداری خوبی رو تجربه کرد تو دختر گلم میدونستی مادر میره سرکار ،زیاد اذیتم نکردی.............فقط 4 ماه اول خیلی سخت گذشت ویار بدجوری اذیتم می کرد و چون مجبور بودم مسیر خونه تا محل کارو رانندگی کنم زمانی که حالت تهوع بهم دست می داد تو اتوبان بودم با آن حالت خیلی عذاب کشیدم.................چقدر سخت بود تا 36 هفته مادر سرکار میرفت .....................9 اردیبهشت هم برای تو دختر گلم جشن سیسمونی گرفتم ............چه روزایی بود............خیلی وقتا دلم برای تکون خوردنات تنگ میشه.......بابایی همش نگران حال من و تو بود و روزای اخر که خونه بودم بهم مرتب زنگ میزد.آنیتا بابایی خیلی به مامانی تو دوران بارداری می رسید و مر...
16 مرداد 1390

ماماني دير شروع کرد..........

آنيتاي عزيزم ببخشيد ماماني يکم دير شروع به درست کردن وبلاگت کرده............آخه يه مقداري خواب تو روزا کم بود يه کوشولو ها فقط يه کوشولو ماماني تنبلي کرد ..............اما هر روز تا جايي که بتونم ميام برات مينويسم..........       ...
13 مرداد 1390

ماماني و آنيتا ميان به خونه

ماماني يه روز از بعد يعني 7 خرداد ساعت 6 اومد خونه ..................نميدونم يه حسي بود حسي که تمامي مادرا تجربه اش کردن .................خيلي سخت بود.............ديگه وقتي از خواب بيدار ميشدم تورو ميديدم کنارم.........يه جورايي ترس داشتم ........ترس از اينکه نتونم مادر خوبي باشم.........ترس از اينکه بلد نباشم.................اين حس از همون روز بعد اومد سراغم دقيقا تا 35 روزگي تو ادامه داشت.......شب ديگه خاله سميرا اومد پيشم...........دستش درد نکنه 6 روزي موندش و ديگه خودم خواستم که بره ..........بنده خدا شوهرش شبها مي رفت خونه و خودش آشپزي ميکرد............خاله جون دستت درد نکنه تو خيلي مهربوني و ازمن مواظبت کردي..............تازه يه دردسر ...
13 مرداد 1390
1